گیرم نقاب برفکنی از رخ چو ماه


کو تاب یک کرشمه و کو طاقت نگاه

یک شمه از طراوت رویت بهار و باغ


یک پرتو از فروغ رخت نور مهر وماه

یکبار رخش نازبرون تا ز و باز بین


عشاق را جبین مذلت بخاک راه

در خون نگر بمالم دل مردمان چشم


بر پا نموده از مژگان رایت سپاه

عزم شکار کرده مرانم که عیب نیست


وقت شکار بودن سگ در قفای شاه

آن مه سپه کشد پی تاراج جان زناز


من میکنم مبارزه با خیل اشک و آه

جز پیش این بتان خداوندگار حسن


در مذهب که بوده روا قتل بیگناه

در ترک و تاز لشکر نازش بملک حسن


کس جان نبرد خاصه تو اسرار از این سپاه